چند روایت از امروز
روایت اول
در تاکسی نشسته ایم و اوضاع معمولی است.
خانمی از عقب پولش را حساب میکند.
خانم دیگر هم پول درشت تری میدهد و راننده٬ همان پولی را که از خانم قبلی گرفته٬
به عنوان بقیه پول به مسافر میدهد.
مسافر دومی قبول نمیکند. میگوید گوشه ندارد و بانک قبول نمیکند.
راننده ترش میکند... متلک می اندازد... مسافر دوم شاکی میشود... مسافر اول شاکی میشود...
صدا ها بالا میروند... کاسه های صبر لبریز میشوند و اوضاع کاملا به هم میریزد!
از ماشین پیاده میشوم.
روایت دوم
در مترو ایستاده ام و فشار جمعیت بسیار آزار دهنده است.
هوا هم تعریفی ندارد و چهره های مردم به وضوح در هم رفته است.
صدایی از دور نزدیک میشود:
چراغ قوه شارژی دارم٬ باتری نمیخواد٬ با دست کار میکنه٬ دونه ای فقط ۱۰۰۰ تومان.
چراغ قوه شارژی دارم٬ باتری نمیـ ...
صدایی بلند میشود: جلو پاتو نگاه کن! پامو له کردی...
مردی به دست فروش میگوید.
دست فروش برمیگردد و با چهره ای پر غضب میگوید: حالا چی شده مگه؟ ضرری زدم بهت؟! هان؟
با وساطت مردم حل میشود.
از آنجا دور میشوم.
روایت سوم
مشغول راه رفتن هستم در بازار تهران.
کیف ِ دوربینم کمی بزرگ است و بعضی اوقات ممکن است به بقیه برخورد کند.
آن هم در ازدحام ِ جمعیت ِ بازار.
به همین خاطر حواسم را جمع کرده ام تا کسی اذیت نشود.
ایستاده ام تا محصولات مغازه ای را نگاه کنم که گاری کشی٬ محکم٬ به من و کیفم برخورد میکند.
در حال رد شدن از کنارم برمیگردد٬ متلکی می اندازد و خشمگین نگاهم میکند.
ماتم برده است.
از آنجا دور میشوم.
روایت چهارم
در مسیر برگشت... در مترو... و باز هم ازدحام ِ بی بدیل ِ جمعیت.
به ایستگاه دروازه دولت میرسیم و آه مردم بلند میشود:
به اندازه ی آدمهای داخل مترو٬ در ایستگاه٬ مردم منتظر مترو اند!
باورش سخت است حتی چند نفر جا شوند.
اما به محض باز شدن درها٬ معادلات و قوانین فیزیک٬ به کلی به هم میریزند.
مردم هل میدهند و عده ای هم دارند کم کم لِه میشوند!
پیرمردی بلند میگوید: بعله... اینه جامعه اسلامی...
و مردم٬ و ناس٬ و ملت٬ انگار مدت ها منتظر این جرقه بودند.
هرکسی تحلیلی ارائه میدهد و بقیه تایید میکنند...
- بعله... آقایون اون بالا نشسته اند٬ اون وقت مردم...
- من که دیگه به اینا رای نمیدم. نه من. خیلی ها از اینا زده شده اند...
- آقا شما قوانین ژاپن رو خوندید؟! جدایی دین از مذهب...
- بعله! دین یک امر فردیه. از سیاست جداست...
- نون سنگک خریدم هزار تومن... کجان آقایون؟!
از اینجا هم دور میشوم.
روایت پنجم
در بزرگراه صدر هستم.
ترافیک مثل همیشه سنگین است.
ماشینی می پیچد جلوی ماشین ِ کناری ِ من و از آن جلو میزند.
ماشین ِ کناری من برایش بوق ممتد میزند.
ماشین ِ متخلف با پر رویی تمام ماشین را نگه میدارد٬
سریع از ماشین پیاده میشود٬
به طرف ماشینی که برایش بوق زده میرود...
با مشتهای گره کرده.
سرش داد میزند و چَکی آرام و زهر ِ چشم گیرننده به صورتش میزند.
ترس و واهمه را میشود از نگاه راننده ی کناری فهمید.
گازش را میگیرم و از مهلکه دور میشوم.
نه برای اینکه قضیه را نبینم و اوقاتم تلخ نشود.
برای اینکه اگر ماشین پشت سری ِ بنده بوق ممتد بزند٬
من که از اول صبح تا به حال این همه روایت ریز و درشت دیده ام٬
مثل همین راننده متخلف٬ پیاده میشوم و دست به یقه میشوم!
حالا من یک آدم خطرناک ام!
یک آدمی که امروز٬ کلی رفتار یاد گرفته است!
...........................................................
پی نوشت ۱: به قول پدرم: این شهر برای زندگی آدم ساخته نشده است.
به قول خودم: صبر و آستانه ی تحمل مان خیلی آمده است پایین. زود عصبی میشویم.
احساس میکنم معنویت و سعه صدر شهر به وضوح کم شده است.
پی نوشت ۲: خرده نگیرید که بد بینانه نگاه میکنی. روایت شیرین هم از این مردم کم نیست.
اما این نیمه ی لیوان را هم بد نیست ببینیم.
سید حسام - ۳ اسفند ۹۰
اندر احوالات ما
شب هایی هم هست
که دلتنگی
بر خستگی غلبه میکند٬
و نتیجه اش میشود بی خوابی.
.......................................................
پی نوشت: دیشب فکر کنم برای اولین بار بعد از موقعی که میگویند
در کودکی اینطور بوده٬ ساعت ۹ فرو رفتم در رختخواب!
تمام اعضای بدنم داد میزدند که خسته ایم! بذار بخوابیم بابا!
اما کلمات بالا٬ به عینه مقابلم رژه میرفتند!
خدا قسمتتون کنه! بعدش که فکر میکنی٬ میبینی شیرین هم بوده لابد!
سید حسام - ۱ اسفند ۹۰
...هذا یوم الجمعه
خوش به حال ِ زمان
که صاحبش تویی !
...
......................................
۱- اللهم عجل لولیک الفرج
۲- از بهارنارنج
سید حسام - ۲۸ بهمن ۹۰
میدان تجریش - برف - آش رشته
اونقدر برف ِ امشب ِ میدون ِ تجریش قشنگ بود٬
که انگار نه انگار طرف قرار بود بعد از عمری لباس بخره!
رفت مغازه سید مهدی و یه کاسه آش رشته گرفت و وایساد تو برف!
حُکما آش رشته اش داغ بود و هوا هم سرد!
پنداری غریب بود میون مردم.
لباس کدومه؟!
...................................................
خواستم بگم جاتون خالی٬ دیدم همین که تنها بودم شاید قشنگ تر بود.
تنها که نبودم...
من و خودم ٬ ۲ تایی!
سید حسام - ۲۶ بهمن ۹۰
س یا ن ! مسئله این است
برداشت اول
در کلاس نشسته ایم و منتظر ِ اُستادیم.
چشمم می افتد به تابلوی حدیثی که بالای تخته ی کلاس است.
کلاس٬ برایم جدید است و به تبع٬ تابلوی بالای کلاس هم.
نوشته شده:
امام علی (ع): آفت قدرت٬ احساس نکردن است.
... کسی میگوید: استاد کمی دیر می آید.
کیفم را میگذارم روی صندلی و به همراه مهران٬ از کلاس بیرون میرویم.
هنگام بیرون رفتن٬ زمزمه میکنم: آفت قدرت٬ احساس نکردن است.
مهران میپرسد: چی؟ دوباره حدیث را میگویم و با اطمینان ِ خاطر٬ شرحی برایش میدهم:
"یعنی اینکه تو وقتی به قدرت میرسی٬ اونقدر سرگرم نفس میشوی که زیردست هات رو فراموش میکنی
و احساسشون نمیکنی. برات عادی میشن..."
از تحلیل زیبا و موشکافانه ام خوشحالم. تفقه در دین یعنی همین دیگه!
تازه! امر به معروف هم بود!
تازه! از کم و زیاد شدن واحد ها و حرفهای لغو دانشجویی هم چیزی نگفتیم! حرف ِ دین زدیم!
خدا رو شکر!
برداشت دوم
سر کلاس تئوری احتمال نشسته ایم و جو٬ جدی است.
استاد تیموری با دقت خاصی درس میدهد و همه محو آن.
نگاهم دوباره به تابلو ی حدیث می افتد.
دلم میریزد!
دوباره میخوانمش:
امام علی (ع): آفت قدرت٬ احسان نکردن است.
آرام به مهران میگویم:
آقا من اشتباه گفتم حدیثه رو. خودت بخونش...
میخواند...
لبخندی میزند... لبخندش به خنده تبدیل میشود و خنده اش به قه قه ای آرام!
من هم میخندم!
میون خنده هایمان میگوید: چه تحلیل هایی هم ارائه دادی!!
بیشتر میخندم! به خودم! که چه بادی به غبغبم انداختم و چه کارشناسانه تشریح کردم!
برداشت آخر
من به اشتباه گفتم احساس ...ولی احسان بود!
و تابلو٬ سرم داد میکشید...
آن "س" و "ن" فریاد میزدند که بذار سن ات بره بالا٬ بعد بیا فقیه دین شو!
بذار مطالعه ات بره بالا٬ بعد بیا تحلیل ِ کلام ِ امیر کن!
تابلو همچنان فریاد میکشید...
لا اقل درست و دقیق بخون روی من رو!
والا !
فریادهایش که تمام شد٬ لبخندی زد و گفت:
ولی خوب شد که درستش رو تصحیح کردی و به دوستت گفتی...
........................................................
۱- استاد هم امشب٬ داشتند درباره تفقه عمیق در دین میفرمودند.
البته جای تعجب نبود که ایشان٬ درست وقتی که موضوعی فکرم را مشغول کرده٬ به بیان
آن مطلب میپردازند و التیام میدهند...
۲- استاد ِ ۳ سطر بالا٬ با استاد دانشگاه اشتباه نشود.
۳- یا علی.
سید حسام - ۲۴ بهمن ۹۰
وَ لَيَالٍ عَشر
توو سالن ِ مطالعه ی مرکزی ِ دانشگاه نشسته بودم و با یکی از رفقا صحبت میکردیم.
بله. حتا با صدای بلند. که این امریست عادی که صدایت به بغل دستی ات هم نرسد از فرط شلوغی.
توو حال و هوای خودمون بودیم و با اینترنت همراه بودیم که صدایی زنانه گفت:
سلام...
برگشتم و دیدم دو تا خانم چادری با دوربین فیلمبرداری و میکروفون و تشکیلات بالای سرم ایستاده اند!
جا خوردم!
راستش رو بخواهید یه کمی هم هول شدم!
گفتم سلام! بفرمایید!
گفتند: شما در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت میکنید؟!
خیلی سریع پرسید. بی هیچ مقدمه ای.
چراغ قرمز دوربین و حرکت های تند گزارشگر و فیلمبردار نشان از این بود که جای فکر نداری!
تند و سریع سوالها رو جواب بده٬ باید بریم سراغ نفر بعدی!
شاید هم حق داشتند. برای تهیه یه گزارش خوب٬ باید از افراد زیادی بپرسند و بهترین ها رو انتخاب کنند.
گفتم: اگر قسمت باشه٬ بله. ایشالا حتما شرکت میکنیم.
گفتند: چرا؟
در کسری از ثانیه٬ جوابی بهتر از این پیدا نکردم:
خب اون زمان هم دانشجویان زیادی در انقلاب شرکت کردند و جوانان سهم زیادی در تشکیل این نظام داشتند.
ما هم الان وظیفه مون اینه اون آرمان ها رو احیا کنیم.
(دقیق خاطرم نیست اون موقع چه گفتم. توو همین حدود بود.)
تشکر کردند و رفتند. شاید کمتر از ۳۰ ثانیه!
اما بعدش با خودم فکر کردم که چرا میخواهم برم راهپیمایی.
توو چند جمله دلایلش رو به صورت مهندسی (!) مرور کردم:
شکی نیست که انقلاب حرکتی مردمی و مقدس بود.
شکی نیست امام٬ مراد و دلدار مردم بود.
شکی نیست که این انقلاب٬ اسلامی بود.
و شکی نیست که تا الان هم این نهضت راه خودش را رفته است.
و حالا٬ ما جوونای این انقلاب و این نظام ایم.
پس یاد شهدا و امام رو زنده نگه میداریم٬ تجدید پیمان هم میکنیم.
و شکی نیست که انحراف هم هست...
خطا هم هست...
انتقاد هم هست.
اما اگر کمی کلی نگاه کنیم٬ وظیفه ی ما حمایت است.
حمایت.
....................................................
همه ی سعی ام رو کردم شعاری نشود!
اگر شد٬ بذارید به حساب قلم ِ ناقص بنده.
سید حسام - ۱۸ بهمن ۹۰
همینه که گفته اند: من به نماز عشق می ورزم
با دل و جان فهمیده ام که تا وقتی نمازت را خوب و با معرفت بخوانی٬
با حضور قلب و با اخلاص بخوانی٬
همه دنیا برای توست و هرچه شود نمود آیه ی "لا خوف علیهم و لا هم یحزنون" هستی.
و به محض کوتاهی و تقصیر در نماز٬
راه های ِ بیراهه به رویت باز میشود و سمت و سوی خوبی نمیروی...
.........................................................
نقل از بزرگی: توجه و حضور قلب در نماز٬ از وضو شروع میشود.
سید حسام - ۱۴ بهمن ۹۰
لحظه های ناب
و همیشه یکی از بهترین لحظه های زندگیمان٬
لحظه هایی ست که در مراحل ِ ساخت ِ هفته شهدا دبیرستان مفید٬
با وجود خستگی و بی خوابی زیاد٬
ظهرها و شبها٬
یکی می آید در راهرو ها و داد میزند:
آقا نــــــــــــــاهـــــــــــــار...! بدو غذا اومده...!!!
و همه٬ دور سفره ای با برکت می نشینیم٬
غذا میخوریم و میخندیم و...
........................................................
و قلبا میدانیم شهدا دورتر ایستاده اند و لبخند میزنند...
سید حسام - ۷ بهمن ۹۰
این هفته شهدا هم تمام شد
چند روز شبانه روز نداشتی٬
دور از خانه و راحتی ات بودی٬
خورد و خوراک و خوابت بی رحمانه کم شده بود٬
مدام پشت این یار ِ مدرن (لپ تاپ) مشغول ساخت کلیپ هفته شهدا بودی...
شاید برای اینکه فقط چند دقیقه ای امتحان شوی!
اگر صدای کلیپت بد شد...
اگر کیفیت تصویر بر روی پرده٬ افت کرده بود...
اگر بعضی جملات کلیدی مصاحبه شونده ها که بسیار رویشان کار کرده بودی٬ مفهوم نبود...
یا حتی اگر افرادی با چشمان اشک آلود از تو تشکر کردند و خدا قوت گفتند٬
حواست باشد!
کارَت را اگر با اخلاص انجام دادی٬ پس هرچه شد ٬ شد!
تمام!
نه ناراحتی٬ نه خوشحالی٬ نه فکر و دغدغه ای٬ نه طعم خوب پیروزی٬ نه طعم تلخ شکست...
اصلا هیچی!
هیچی ِ هیچی!
............................................................................
تذکره ای برای خود و رفقای همراه در هفته شهدا دبیرستان مفید قیطریه.
سید حسام - ۶ بهمن ۹۰
سَفر از صَفر ۲
دیروز
مظلومانه شهید شد٬
امروز
مظلومانه یادش میکنند...

.......................................
السلام علی الحسن المجتبی(ع)
سید حسام - ۱ بهمن ۹۰
سَفر از صَفر
تا امروز٬ مسلمان بودی.
نامت همین بود.
نشانت همین بود.
میگفتند دینت چیست؟
میگفتی اسلام.
میگفتند پیامبرت کیست؟
میگفتی محمد(ص).
ولی امان از فردا...
فردایی که دیگر پیامبر ِ مهربانی مان نیست!
محبوبمان نیست.
مونسمان نیست.
اما به جایش...
به جایش...
علی(ع) که هست؟! فاطمه (س) که هست؟!
...............................................................
خیلی ها هم گفتند نه! نیست!
سید حسام - ۱ بهمن ۹۰
من عشق٬ فعف٬ ثم مات٬ مات شهیدا
تنها بنایی که اگر بلرزد٬ محکم تر می شود٬
دل است.
دل ِ آدیمزاد.
باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید!
حکما شیره اش هم مطبوع است...
.............................................
من ِ او ٬ رضا امیرخانی
سید حسام - ۲۹ دی ۹۰


















